قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
23
تاريخ نگارستان ( فارسى )
اى اموى بدانكه بدترين خلايق شمائيد و شجرهء ملعونهء كه در كلام ملك علام وارد است عبارت از بنى اميهست و آيهء كريمهء أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً نازل شده در شأن شماست مروان شما را خال نكال است بر رخسار و زنان شما را از كمال خبث طينت و غلبهء شهوت سستى در بند ازار . از جمله ، عفان كه صناديد شماست آشكارا دست از خويشتن بازداشتى و عتبه كه از مشاهير شماست همواره لواى مخالفت حضرت خاتم الانبيا عليه التحية و الثناء برافراشتى صخرة بن حرب كه بدان افتخار ميكنيد در جاهليت خمار بود و بيطار چون به ظاهر اسلام آورد منافقى بود غدار عطبة بن ابى معيط را كه مخبر صادق نسبش از قريش نفى كرده شما او را از قريش دانسته به خود منسوب گردانيديد و ولد پليد او وليد در حين مستى فريضهء بامداد را چهار ركعت گزارد و گفت چون امروز مرا نشاطى هست اگر خواهيد به جهت شما هم چند ركعتى بگزارم و در كوفه او را بدماء و نفوس مسلمانان حاكم ساختيد و حكم بن العاص و پسرش مروان كه راندهء حضرت رسول اللّه صلى اللّه عليه و إله سلم ميباشند شما ايشانرا مقبول و مطبوع دانسته بنواختيد سبحان اللّه از معاويه و بچهاش خود چگويم . نظم : داستان پسر هند مگر نشنيدى * كه از او و سه كس او به پيمبر چه رسيد ؟ او بناحق حق داماد پيمبر بستد * پسر او سر فرزند پيمبر ببريد پدر او لب و دندان پيمبر بشكست * مادر او جگر عم پيمبر بدريد بر چنين قوم تو لعنت نكنى شرمت باد * لعن اللّه يزيدا و على آل يزيد و از عفايف شما يكى حمالة الحطب است كه شمهء از حال شقاوت مآلش مندرج در تحت احوال ابى لهب است و ديگرى هند است كه وحشى را به خود راه داده زرينهاى خود را به دو بخشيد تا آنكه سيد الشهداء حمزه را شهيد گردانيد . مصراع : اى تو مجموعهء خوبى ز كدامت گويم پير بعد از تقرير اين فصل دلپذير روانه شد هشام بموجب فبهت الذى كفر سراسيمه و متحير بماند پس روى بغلام خود آورده گفت هيچ ديدى كه از اين پير به من چه رسيد ؟ غلام گفت مرا از غايت وحشت هيچ از كلام وحشت انجام او بخاطر نمانده هشام گفت نيكو رفت كه چيزى از آنها ياد نگرفتى و الا بقتلت ناچار گشتمى بهمهحال از آن اقوال كثير الملال احيانا اگر چيزى بخاطرت مانده باشد بر كسى اظهار مكن چون بلشكر پيوست كمر طلبكارى او بر ميان بست اما پير فقير به تكوپو ، جان از آن ورطهء خطر بدر برد بىتكلف . نظم : اگرش چشم راست بين بودى * راست كردار و راست دين بودى دست احسان و بذل بگشادى * جاى آزار خلعتش دادى [ 16 - خواب ديدن عبد الملك . ] 16 من مآثر التعبير مشهور است كه عبد الملك مروان در خواب ديد كه چهار نوبت در محراب مكهء معظمه بول مىكند صباح اين خوابرا با سعيد بن مسيب